با نشاني از دور
پرنده اي سپيد آمد
تا بر انگيزد حماسه ي عشق را
با سخاوت ابرهاي سياه بهاري
و درخشش زيباي آفتاب درونش
زني زيبا
با احساس عميق ترين درد عشق
بر خاسته از مرز سايه و روشنها
پري عميق ترين اقيانوس غمها
چكاوك گندمزاران طلايي
نگاه عاشقش مي گفت
اگر در چشمانم خيره شوي
غمگين تر از آن خواهي شد
كه داستان اندوه را شنيده باشي
مصلوب شد در ميان آتش
اشك و خون در چشمان عاشقش جوشيد
و در پهنه آسمان نام كسي را تلاوت كرد
خاطره اش در بلنداي قلل اميد
تنديس قديسي شد
تا اندوه و عشق را جاودانه سازد