تبليغاتX
LOVE NEVER DIES
blogfa.ir
LOVE NEVER DIES
عشق هرگز نمي ميرد


تنديسي در ژرفنا



 

به ياد دارم

اندوه ديدگان تنديس وار را

انباشته از روشني سياه

با بغضي فـروخورده در نگاه

تنش خوشـه اي از ماه

با ساقه اي بـريـده بر دوش

چشمها گـريـختند از تن ها

براي به چنگ گرفتن آن ناياب

آن دوشيزه ي غريب و گمنام

شباهنگام غـوطه خورد در آب

عـريان و تنها

ناپديد شد و ديگر نيامد هرگز

و آن چشمها

بايد از عمق دريا ، به او دست يابند


 

 نويسنده: مهـدي علـيزاده در سی ام مهر 1388

مرا خواهي يافت



 

آنگاه كه ميـميرم

اين الفاظ به سويت بادبان خواهند كشيد

درون سروده هايم را جستجو كن

ميان كـلمات مرا خواهي يافت

نفسهاي عميق اشتياقم به فنايي در لذت

آنگاه كه سـرد و افسرده شدي

عشق گر گرفته ام را جستجو كن

از جشن آتشين واژگـانم

و اگراين سطور را خشمگين درهم شكني

فرياد درد مرا خواهي شنيد

و چون روي سينه ات آرام گرفت

بي گمان خورشيد

تا ابـد بر مزار من خواهد درخشيد


 

 نويسنده: مهـدي علـيزاده در هجدهم شهریور 1388

شبح تو



 

بامدادان

نشسته بر تخته سنگي

مي نويسم نامه اي در اين كرانه

بر ساحلي ديگر

با قلمي از پر جغد

آن را در بيكران فرو مي برم

دواتي ملقب به دريا

كه شب تن بر آن مي شويد

آوازي از دور

سوار بر باد به نرمي مي خواند

آهنگي كه تا ابد نفس مي كشد

احساس حضور عشق

در كشاكش نوازشهاي محال

دستي كه در بي نهايت مي جويد

و نگاهي در اعماق تاريكيها

دنيايم را به اندوه خود فرا مي خواند

چه زيباست داستان عشق من

با شبح تو


 

 نويسنده: مهـدي علـيزاده در نوزدهم مرداد 1388

ژان دارك



 

با نشاني از دور

پرنده اي سپيد آمد

تا بر انگيزد حماسه ي عشق را

با سخاوت ابرهاي سياه بهاري

و درخشش زيباي آفتاب درونش

زني زيبا

با احساس عميق ترين درد عشق

بر خاسته از مرز سايه و روشنها

پري عميق ترين اقيانوس غمها

چكاوك گندمزاران طلايي

نگاه عاشقش مي گفت

اگر در چشمانم خيره شوي

غمگين تر از آن خواهي شد

كه داستان اندوه را شنيده باشي

مصلوب شد در ميان آتش

اشك و خون در چشمان عاشقش جوشيد

و در پهنه آسمان نام كسي را تلاوت كرد

خاطره اش در بلنداي قلل اميد

تنديس قديسي شد

تا اندوه و عشق را جاودانه سازد


 

 نويسنده: مهـدي علـيزاده در شانزدهم تیر 1388

دستان شيرين تو



 

چون بر خوابت بر مي آيم

از شادي بيدار مي شوي

ديوانه وار به اطراف مي نگري

چشمانت از اشك پر مي شود

و قلبم مي شكند

بهتر آنكه هرگز نبيني مرا

در روياهاي خويش

تا بيدار شوي و جستجو كني

دستاني كه حضور ندارند

پس هر سپيده دم بي رويا برخيز

با اين باور

كه تن من دستان شيرين توست

كه خطوط اندامت را مي پيمايد


 

 نويسنده: مهـدي علـيزاده در سوم خرداد 1388